آيا چيزي كه امروز در دلم احساس مي كنم
دقيقاً، همان چيزي نيست
كه هرگز نبايد اتفاق مي افتاد؟
بارقه اي كه فقط براي لحظه اي، با تمام توان درخشيد
بر آسمان رواست كه آنرا، ستاره اي هميشگي فرض كند؟
و آيا بر آدمها رواست،
كه اين هرگز را، بر هميشه ي خود غالب گردانند؟
حاشیه نوشته ای برکتاب شبهای روشن ِ داستایفسکی
آغوش تو تنها آغوشی ست که مرا به خودم بازمی گرداند
آنقدر کوچک است که انگار
دستهایم را به دور خودم می پیچانم
دعا، قرباني كردن كلام است
به دست زني كه هر روز صبح
لبهای سرخش را
با رژهای بی رنگش
ذبح مي كند..
سرم درد مي كند
شبيه مدادي كه سرش
براي نوشتن شعري دوباره درد گرفته است
و بهانه می گیرم
شبیه مردي كه پس از تبعيد
بهانه ي زني را مي گيرد كه سالها
زنانگي اش را
در گوشه هاي بلند پيراهنش حرام كرده است
به گمانم، بهار
زني تركمن است
كه روسري خود را
ايستاده بر بالاترين فلات دنيا
به باد مي دهد...
جوانی طلایی دختران و آفتاب سوختگی پسران ِ دِه
و این ارابه ی خالی که ساعتهاست
مسیر میان مزرعه و انبار را می پیماید..
مردی که میل به بازیگری دارد
همیشه در کنار زنان خوش است
زنان تماشاچیان بی نظیری هستند..
(آلبر کامو)
گاهي هم
كتاب از صفحه اي كه دوست داريم باز مي شود
و مداد سياه مان
همانجاييست كه بايد باشد..
افسوس
تو در كشتي هاي كاغذي ات زندگي مي كني
من اما در خودِ دريا..
(نزار و راوی)
تنها هراس مدام يك مرد مي تواند
آزادي را
چنين ظريف و موشكافانه
از زیبایی يك زن تفريق كند..